تبليغاتX
بوسه ی عشق
ღ♥ღ ღ♥ღ
این وبلاگ به علت سرطان ( سرطان عشق ) نویسنده تا اطلاع ثانوی تعطیل میباشد
رفتم دکتر صورتم رو که نگاه کرد گفت سرطان داری , گفتم من که چیزیم نیست . دکتر آیینه آورد و داد به من گفت خودتو توی آیینه نگاه کن , آینه رو گرفتم و نگاه کردم . جز یه صورت لاغری که روش لکه های خون بود چیزی ندیدم . به دکتر گفتم خوب دیدم من که چیزیم نیست . دکتر گفت : کسی که خون گریه کنه سرطان عشق داره .

                                        

+ چکیده شده از قلبم در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 20:15  توسط سعید | 
ماتم عشق

الهی نسوزی                     تو گفتی بسوزم
گزاشتی که هر شب             به ره چشم بدوزم
من از گریه هر شب             یه دریا میسازم
همه زندگیم رو                   به چشمات می بازم
صدای دلم رو                     تو نشنیده رفتی
خراب تو گشتم                   کلامی نگفتی

تو را می سپارم به دست خدایم
فقط او شنیده همیشه صدایم
تو را می سپارم به دست خدایم
فقط او شنیده همیشه صدایم

یه شب عاشقانه            برات گریه کردم
تو هرگز ندیدی             به لب آه سردم
تو با بی وفایی             به خاکم نشوندی
من ساده دل رو            به غربت کشوندی
نمی بخشمت من           ببین روزگارم
ببین از جدایی              چه بر سینه دارم

تو را می سپارم به دست خدایم
فقط او شنیده همیشه صدایم
تو را می سپارم به دست خدایم
فقط او شنیده همیشه صدایم

+ چکیده شده از قلبم در  چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 21:55  توسط سعید | 
سلام به تمام دوستای خوبم . گرچه دیر شده ولی عیدتون مبارک . من بازم برگشتم  از همتون ممنونم که نظراتتون رو نوشتید مخصوصا از معصومه خانوم واقعا ممنونم ازش که مثل یه خواهر با صحبت هاش من رو آروم کرد . از اون کسایی که هم اومدن و بدون خوندن نظر دادن و گفتن خیلی خوبه ممنونم  همتون رو یه جورایی شناختم  و اما یک خبر جدید :  فروم عاشقانه LOVE افتتاح شد . همتون باید  داخل سایت عضو بشید و فعالیت کنید . در ضمن هر کی میتونست تو مدیریت کمک کنه همینجا نظر بده . اگر دیدید قسمتی رو کم داره یا زیاد داره بگید . البته اول عضو بشید آموزش کار در فروم رو هم نوشتم تو قسمت آموزش ها . اگه عضو نشید وای به حالتون  توی وبلاگاتون هم وسط حرفاتون این رو به همه بگید تا بیان و سایت شلوغ بشه  هر کی تو وبلاگش چیزی از سایت نگه  دیگه نه من نه اون

    فروم عاشقانه LOVE 

+ چکیده شده از قلبم در  جمعه 10 فروردین1386ساعت 8:58  توسط سعید | 
...!

سلام.... سلامی به معنی خداحافظی
نمیدونم چه جوری بگم ... اما میخوام تمام خاطراتم و تمام داستان عشق یک طرفم رو به سارا بنویسم (خلاصشو ). فقط  خواهشی که دارم اینه که همشو بخونید همین ... ممنون
2سال پیش...
دوستام همه از اینترنت و چت و ... برام تعریف میکردن منم علاقه مند شدم . به برادرم گفتم که بیاد به من طرزه  کارشو یاد بده اونم اومد و یادم داد . منم که تازه یاد گرفته بود هر روز بعد از مدرسه میرفتم تو روم ها ... چند  هفته بعد یه روز که رفته بودم تو روم به دختری اومد و شروع کرد به بحث و بد و بیراه گفتن . منم شروع کردم بحثمون  به دعوا شیده شد تا جایی که حتی به هم  فحش دادیم و ... از آخر ازش پرسیدم شما از کجایین ؟ گفت:مشهد . یه  دفعه دلم ریخت کلی ازش معذرت خواهی کردم و اونم همین کار رو کرد و آشتی کردیم . ازش پرسیدم چه موقعی میای  نت ؟ گفت : عصرها و دیگه رفت . روز بعدش همون موقع اومدم نت و کلی باهم صحبت کردیم . هر روز همون  موقع هر 2 میومدیم نت تا با هم صحبت کنیم . کم کم با هم صمیمی شدیم  . چند وقت بعد که کاملا بهش وابسته شده بود   وقتی میخندید وقتی اسم منو صدا میکرد وقتی ناز میکرد قلبم تیر میکشید . نمیدونم شاید واسه بعضی هاتون اتفاق افتاده  باشه انگار داشتن اسمشو رو قلبم مینوشتند . وقتی بهش گفتم که اینجوری میشم میخندید میگفت برو دکتر ... منم خندم میگرفت ( در حالی که الان دارم با گریه مینویسم ) . روزامون همین جوری میگذشت هر روز صبح قبل از مدرسه - هر شب سر ساعت 6 میومدیم نت تا با هم بگیم و بخندیم . همه بهمون حسودی میکردند وقتی به دوستام میگفتم همچین دختری رو پیدا کردم باور نمیکردند . دیگه کم کم به هم می گفتیم دوست دارم - طوری شده بودیم که روزی نبود که همدیگرو نبینیم و نگیم دوست دارم . خیلی بهش وابسته شده بودم طوری که با پدر و مادرم دعوا میکردم تا بتونم بیام نت و ببینمش . اون از خانوادش میگفت من میگفتم و کارمون شده بود این چیزا ... همین طوری گذشت تا اینکه یه روز بهش گفتم نمیخوای همدیگر رو ببینیم ؟ گفت: نه    تعجب کردم گفتم چرا ؟   گفت: قرار نبوده ما همدیگر رو ببینیم     گفتم یعنی چی ؟    گفت: یعنی این که نمیخوام همدیگر رو ببینیم .     دوباره گفتم چرا خوب ؟   گفت : رابطه ی ما فقط در حد چت بوده و همین جور هم میمونه و نمیخوام با هم اونجوری  دوست بشیم .  اینو که گفت اولین اشک از چشمم به خاطره سارا ریخته شد زمین      هر چی از با خواهش و تمنا میخواستم میگفت: نه نه نه نه ...  این مسئله رابطمون رو هم خراب کرد . دیگه به زور میومد که با هم صحبت کنیم . دیگه به من محبت نمیکرد . دیگه انگار اهمیتی براش نداشتم  . کم کم داشتم از تنهایی از دوریش دیوونه میشدم . حتی رابطمون خراب تر هم شد تا جایی که گفت میخوام ازت جدا بشم ...      نمیدونم چش شده بود که فقط میگفت باید از هم جدا بشیم . هر چی میگفتم دوست دارم  هرچی با گریه و خواهش ازش میخواستم انگار نه انگار هیچ اهمیتی نمی داد . تا اینکه بهش گفتم خود کشی میکنم ... دیگه تصمیم رو گرفته بودم خیلی جدی بهش گفتم اگه تو رو از دست بدم خودکشی میکنم . اینارو که بهش گفتم یکم دلش نرم تر شد ... بعد از کلی حرف و گریه بالاخره راضی شد که از هم جدا نشیم . بعد از اون ماجرا دیگه کم کم دوباره شد همون سارای قبلی  همون سارایی که جونمو واسش فدا میکردم  . من بهش بیشتر وبیشتر وابسته شدم . با کلی صحبت راضیش کردم که ببینمش . روزه قبل از تولدش رفتم یه دونه حلقه گرفتم ... فرداش که بهترین روزه زندگیم بود قبل از این که برم محل قرارمون یه گل براش خریدم و ... رفتم منتظرش . چشمم اون طرف بود تا صورتو برگردوندم انگار یه فرشته جلوم ظاهر شده باشه ... تا به حال کسی رو به اون زیبایی ندیده بودم . اومد طرفم و سلام کرد . دهنم قفل شده بود به زور سلامش کردم و راه افتادیم . زیاد حرف نمیزدیم ( هم از خجالت هم شکه بودم ) .. نمیدونم چه جوری تعریف کنم . تنها آرزوم دیدنش بود که بهش رسیده بودم . بهش گل و کادو رو دادم . اونم چون دیرش شده بود زود رفت ...  عبعد از رفتنش تازه فمیدم چه بلایی سرم اومده .. عاشق بودم عاشق تر هم شدم . بعد از این ماجرا تقریبا یک ماه و نیم بعد دیدم دیگه زیاد علاقه ای بهم نشون نمیده . بعضی وقتا یه هفته هم میشد که نمیومد ( قبلش روزی 2بار با هم صحبت میکردیم )  . یه روز بهش گفتم ازت یه خواهشی دارم . گفت: چی ؟  گفتم یه قولی به من میدی ؟ قول بده جز با من با کس دیگه ای دوست نشی ... گفت: نمیتونم قول بدم . گفتم چرا ؟ گفت : رابطه ی ما فقط یه دوستی سادست فقط و فقط همین و من با هر کسی که بخوام دوست میشم .  قبلشم بهش شک کرده بود حتی بعدشم خودش به من گفت که با یه نفر دیگه ....      باز دوباره شده بود مثل دفعه ی قبل ..     دنبال یه بهونه میگشت که خودشو از من جدا کنه و این موضوع شد واسش یه بهونه . حتی از قبل هم بدتر شده بود طوری که دوباره که فکر خودکشی به سرم زده بود گفت برو هر کار میخوای بکن . دیگه خیلی کم میومد . حتی واسه اینکه از دست من ( که واسه تفریح فقط منو میخواست و عشقش کس دیگه ای بود )  راحت بشه چند وقت با آیدی پسر اومد و میگفت من دوست پسرشم و منو تهدید میکرد و ازین حرفا ..    نمیدونید منو چه عذاب هایی داد . یه روز میومد میگفت من دوست سارام . یه روز میومد میگفت سارا میخواد خونشو ببرن تهران ( با آیدیهای مختلف )  . یه روز میومد میگفت سارا عقد کرده با اونی که دوسش داشته ( واسه اینکه منو عذاب بده تا ولش کنم ) .
بالاخره وقتی دید با این کاراش نمیتونه دل منو از خودش جدا کنه رفت و دیگه هیچ خبری ازش نشد . بعد از رفتنش تو این مدت کلی گریه کردم طوری که هنوز اثرات شب تا صبح گریه کردنم توی صورتم هست . گونه هام گود شده و از قیافه افتادم ...    دیگه از شب تا صبح گریه کردن و منتظر بودن ( حتی بیاد اذیت کنه ) خسته شده بودم  و بالاخره تصمیم گرفتم خودکشی کنم . قبل از اینکه خودکشی کنم با چاقو اسم عشقم ( سارا ) رو روی مچم نوشتم طوری که تا 3-4 ماه پیش هنوز ردش دیده میشد . بعدش هم ...(خودکشی کردم )  . اما خدا هم نمیخواست انگار من راحت بشم ازین درد و هنوز زنده ام و اینجا چرت و پرت مینویسم .  میخواستم دوباره خوکشی کنم که --(مهسا)-- باعث شد منصرف بشم . مهسا خواهره چتیم بود و هنوزم هست . خیلی ازش ممنونم تا آخر عمرم . بعد از این ماجراها سعی کردم که فراموشش کنم . اما اون تا آخره عمرم یه چیز رو برام یادگاری گذاشته اونم اینه که کم کم هفته ای یه بار اشکم در میاد . یه خاطره هم ازش دارم وبلاگی که به خاطرش زدم >>>            سعید و سارا
دیگه خیلی حرف زدم . ببخشید ...       شاید دیگه اینجا چیزی ننویسم .. شایدو دیگه اصلا نباشم که چیزی بنویسم  .. اگه دیگه خبری از من نشد نگرانم نشید . از همه خسته شدم حتی از خودم .. خیلی دوستون دارم

+ چکیده شده از قلبم در  جمعه 18 اسفند1385ساعت 16:53  توسط سعید | 
وقتی رفتی ...

"Life  WithouT Love Is FifTy WithouT Five "

وقتی رفتیـــــــــــــــــــــــــی

شکستی سدی که ساخته بودیم ما به سختی

نگفتیــــــــــــــــــــــــــــــــی

اونی که تنهاش گذاشتی میمونه تو بدبختی

گفتم داری میری خداحافظ عزیزم

چقدر سخت بود برام دم رفتنت اشک نریزم

همه اشکامو تو دلم میریختم

یه وقت غم هارو تو دل تو نریزم

دوباره برگشتی میگی عمرت به من بسته

      

نگو مال منی دیگه بسته

نگو نگو نگو ازت شدم خسته

برو که قلبم از دستت شکسته

میدونم این کارت از قصده

توی نامت گفتی دلم واست پر زده

نگفتی آدم جدیدی که سر زده

به من میگفتی توی فکر منی

فکرت این بود منو پس بزنی ؟

حیف اشکایی که توی خوندن نامت

ریخت واست زمین و تو گوش شد عادت

تو که رفتنم از یادت محال بود

چی شد حالا میگی همش یه خیال بود ؟

همرو روندم واسه خاطرت

شبها تا صبح آهنگ میخوندم به خاطرت

فکر نکنم راحت فراموش بشم

زودی تو دل تو خاموش بشم

کاش بودی تو کنار من

کاش حتی میموندی تو به یاد من

خط خطی کردم همه نامت رو

ریختمش دور خیلی راحتو

بدونه هیچ نیازی تو ذهنم

فکر نکن هنوز واست تشنم

      

وقتی رفتـــــــــــــــــــــــــــی

شکستی سدی که ساخته بودیم ما به سختی

نگفتــــــــــــــــــــــــــــــــــی

اونی که تنهاش گذاشتی میمونه تو بدبختی

گفتم داری میری خداحافظ عزیزم

چقدر سخت بود برام دم رفتنت اشک نریزم

همه اشکامو تو دلم میریختم

یه وقت غم هارو تو دل تو نریزم

اما تووو شکستی قلب منو حق منو سپردی عشق منو به سرمــا

     

فقط منتظرم برسه فردا

زنگ بزنی بگی دوستم داری

منم تحویل نگیرم تو رو بدجوری

چون خراب کردی پلهای پشت سرت

ماشین جدیدش خوبه دوست پسرت ؟

یهو منو میبینی با یه بهترش

حالا اونو از خودت بکنش

ولی میای پیشم یه روزی میگم شلوغ سرم

این بار نوبت منه آبروتو ببرم

برو دیگه نمیخوام تورو حتی لحظه ای

برو پی کارت بابا خیلی بچه ای

اصلا فکر نمیکنم به تنها موندنم

دیگه الان فقط تو فکر خوندنم

میخوام دیگه تنها باشم با خودم

از عشق و عاشقی دیگه خسته شدم

         

نمیتونی دروغ بگی چون من میتونم

از برق چشمات دروغات رو بخونم

نمیخوام بگی منو بیشتر میخواستی

رفتی و حتی حرمت عشقمو نذاشتی

بعد سالها منو به یه نگاه فروختی

الهی کور بشی به روز سیاه بیفتی

        

صد دفعه گفتم بمون پای عشقمون

نکنیم جز عشقمون

خم نشه پشتمون

زندگی کشتمون

بسازیم به عشقمون

بسوزه حرفای پشتمون

نرفت تو گوشه تو

دادی تو پشتتو

به منو گفتی

خیلی سرم از تو

جمع کن خودتو

دیگه نیا طرفم

دروغاتو

من یکی یکی بلدم

نمیخورم

دیگه گوله اشکاتو

بزار بریزه

از توی چشمتو

دیگه واسه داشتن من

دیر شده

اینو بدون

سعید از عشقتو بد سیر شده

 

+ چکیده شده از قلبم در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 23:56  توسط سعید | 
مسافر

"Life  WithouT Love Is FifTy WithouT Five "


ای مسافر به کجا
مرا با خود ببر
مرا اینجا تنها نزار

با این دلواپسی ها
بین امواج غم و غصه
توی این چهار دیواری حماقت
كه شده مونس تنهایي هايم
درسته من خودم ديوار
خودم ديوار را علم كردم

حالا بين اين ديوار
توي تك شكاف ريز
تويي تنها اميد هستي

تو بيا اي مسافر
مرا از تنهايي بيرون كش
و برايم دعا كن دعا

تا كه نيرو بر گيرم
از اسارت رها گردم
حال من رها گشتم
اينك نوبت اين است
كه من هم گردم مسافر

 

این شعر از دوستم  BaTi  هست

راستی نظرتون در مورد موزیک وبلاگ چیه ؟ ...   ممنون میشم نظرتونو بگید   ...


+ چکیده شده از قلبم در  جمعه 27 بهمن1385ساعت 17:44  توسط سعید | 
  "Life  WithouT Love Is FifTy WithouT Five "


دیگه نمیخوام
ترو ببینم
برو دیگه تو نیا کنارم
دیگه تمومه هر چی که بوده
برو از پیشم دوست ندارم

به کی بگم چه کردی تو با دلم
یه روزی عشقم بودی شدی مشکلم
نمیخوام دیگه تو باشی کنارم
برو دیگه برو برو از پیشم
نمیخوام اسمتو به زبون بیارم
تورو تو اوج بی کسی تنهات میزارم
تا بدونی همه نیستن بازیچت
منم مثل خودت اشکتو در میارم

دیدی قریبم
بی کس و تنها
ولی نشستی با یه قریبه
کاشکی از اول من میدونستم
دوست داشتن تو همش فریبه

اگه اون بالا هستش خدایی
باید بابت کارات بده سزایی
تورو بسوزونه تو هر چی درد و غمه
بمیری بسوزی توی تنهایی
من میرم تا که باشی تنها و بی کس
تا که مثل یه جغد باشی اسیر این قفس
دیگه حرفی ندارم آرزوم اینه
ببینم مرگتو همینو بس

میرم از پیشت
تا که بدونی
همیشه دنیا یه جور نمیشه
یه روزی میاد نوبت تویه
بی کس میمونی واسه همیشه

+ چکیده شده از قلبم در  پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 18:15  توسط سعید | 
JavaScript Codes